تازه به اين محل اسباب كشي كرده بوديم و همه جا برامون ناآشنا بود ، آخرين ( به قول يكي از دوستامون اولين ) خيابان تهران بوديم با نماي زيبايي از كوه . سه روز بعد از اسباب كشي از آقاي سرايدار همه ي مسيرهاي ممكن و غير ممكن رو پرسيديم و اييشون با حوصله ي زياد مارو راهنمايي كردن .
ايستگاه اتوبوس سر خيابوني بود كه بعد از 10 دقيقه پياده روي بهش مي رسيدم و هر روز بايد اين مسير رو مي رفتم و بر مي گشتم ، ايستگاه معمولاً خلوت بود و اتوبوس زود به زود مي رسيد . همون چند روز اول پير مرد داخل گيشه توجه منو به خودش جلب كرد ، پير مرد مهربوني كه هميشه لبخند به لب داشت و وقتي بليط رو بهت مي داد كلي دعات مي كرد باچهره ي معصومي كه بيشتر پيرمرد ها دارن .
دو ماه بيشتر از اسباب كشي ما نگذشته بود كه گيشه بسته شد و و ديگه خبري از پير مرد نبود ، هر روز كه مي رفتم سر كار گيشه رو نگاه مي كردم و ديگه دوست نداشتم از جاي ديگه اي بليط بگيرم تا اينكه يك روز صبح شايد بعد از 20 يا 25 روز گيشه باز شد و من با اينكه روز قبل بليط خريده بودم يه دويست تومني گذاشتم روي پيشخون گيشه تا لبخند و دعاي پيرمرد رو بخرم ، سر پيرمرد پايين بود و وقتي بليط رو بهم مي داد صورتشو كاملاً دزديده بود ، لبخند نا فرم روي لبش و چشم بستش بهم گفت كه بيست روز سختي رو پشت سر گذاشته بليط رو از دست لرزونش گرفتم و روي صندلي نشستم تا اتوبوس برسه ، از اون روز به بعد كار من شده بود كنترل گيشه تا ببينم پيرمرده هست يا نه ؟كه البته خيلي طول نكشيد دوباره گيشه بسته شد .
امروز بعد از يك ماه و اندي گيشه دوباره باز شد ، دويست تومني رو كه گذاشتم روي پيشخون گيشه در جا خشكم زد ، مرد جووني كه مشغول شمردن بليط ها بود سري تكون داد و همون طور كه آخرين رقم رو براي خودش تكرار مي كرد 10 تا بليط گذاشت روي پيشخون !!!
خوش به حال مادربزرگ
همیشه کسی را داشت که دورش بگردد !
وما
از بی کسی
همیشه دور خودمان می گردیم !!!!
نگاهت را که دیشب دزدیدم ،
میان پارچه پیچیده و لای دفتر صد برگی گذاشتم
که خاطرات روز های خوب را در آن نوشتیم ،
صدایت را که دیشب دزدیدم ،
روی بندی آویخته ام که می دانم باد بهاری آنرا با خود خواهد برد
تمام سال های بعد ،
بغض هزار آسمان ابری را گریه خواهم کرد ،
تا آفتاب را مهمان آسمانت کنم ...
(تقدیم به آقای پدر )